تعریف

 Minimum Viable Product یک استراتژی برای آزمایش یک کالا یا خدمت در بازار از جنبه های مختلف مانند مقبولیت آن در بازار، انتظارات بازار و مخاطبین از محصول، وضعیت بازار محصول، قیمت مناسب محصول و بهبود و توسعه سریع محصول برای جلب رضایت بیشتر مشتریان است. این مفهوم توسط فرانک رابینسون  (Frank Robinson)  ابداع و توسط اریک رِیس (Eric Reise) در برنامه های کاربردی وب به صورت عمومی مورد استفاده قرار گرفت.

محصولی ابتدایی  برای گروهی از مشتریان بالقوه عرضه می شود که نسبت به دیگران پذیرش بیشتر و راحت تری برای محصولات مصرفی خود دارند و حاضر هستند از یک خدمت اولیه با وجود نواقص و مشکلات ابتدایی آن استفاده کرده و نظرات و بازخوردهای خود را برای بهبود و مخاطب پسند تر کردن محصول ارائه دهند. مهم ترین ویژگی این روش این است که برخلاف سایر روش ها که برای کسب تجربه باید هزینه های زیادی به خصوص از لحاظ مالی متحمل شد، در این روش می توان با ارائه نسخه اولیه ای از کالا یا خدمت و دریافت بازخورد های مصرف کنندگان با کمترین هزینه بهترین اطلاعات برای بهبود محصول را به دست آورد یا حتی گاها سودآوری نیز کرد.

 

یک مثال

در مورد mvp  و استفاده از آن در رشد کسب و کارها می توان سایت zappos را مثال زد. مدیر مالک این سایت که یک فروشگاه آنلاین کفش است آقای Nich swinmum زمانی که این ایده را خواست اجرایی کند با مشکلی مواجه شد. این مشکل احتمال عدم پذیرش چنین خدمتی توسط جامعه بود چون در آن زمان استفاده از اینترنت به صورت فعلی و به گستردگی زمان حال نبوده است.

او برای امتحان و اطمینان از این پذیرش ابتدا  یک وب سایت ساده ساخت و به جای خرید و انبار کردن کفش که ممکن بود با عدم پذیرش ایده توسط جامعه تبدیل به یک ضرر مالی شود، ابتدا با چند فروشگاه کفش محلی ارتباط برقرار کرد و با عکس برداری از کفش ها و درج این عکس ها در وبسایت خود، در صورت درخواست مشتریان، کالا را به صورت قیمت کامل از فروشگاه ها تهیه کرده و به مشتری ارسال می کرد. پس از این که او از نیاز و پذیرش افراد  مطمئن شد اقدام به گسترش وب سایت خود کرد. در حال حاضر وبسایت او یک کسب و کار میلیارد دلاری است که بر پایه خرید و فروش آنلاین کفش پایه گذاری شده است.

ترجمه و تدوین شده توسط آقای علی چالوشی – منبع ۱ , ۲

 

چند خط دیگر

یک مثال دیگر

عنوان سرویس الان یادم نیست. اما یک سرویس هوشمند برنامه ریزی کارها، از این روش استفاده کرد. این سرویس ادعا می کرد که با دریافت فوروارد ایمیل ها افراد از امور کاری می تواند بهترین و هوشمندترین نظم زمانی برای جلسات را برای آنها ایجاد نماید. اما در مراحل ابتدایی فرد به جای اینکه بنشیند و ساعت ها زمان برای کد نویسی صرف کند، سرویس را در یک نسخه اولیه لانچ کرد. مردم هم از آن استفاده می کردند؛ بدون اینکه بدانند برای دسته محدود اولیه از مشتریان، یک کامپیوتر، سیستم هوشمند و الگوریتم پشت داستان نیست. بلکه یک آدم تک به تک و دستی برای افراد دیگر برنامه ریزی می کند. بعد ها که سرویس از وجود مشتری و نیز ماهیت نیازهای آنها آشنا شد، کم کم، مسیر را برد به سمت الگوریتمیک کردن داستان و نهایتاً تبدیل شد به یک سرویس شناخته شده برای برنامه ریزی امور که متاسفانه من اسمش را الان در ذهن ندارم. 🙂

 

نهایت سخن

«ام وی پی» مفهوم ظریفی می باشد. اینکه یک نسخه از محصول ارائه شود که هم کمینه باشد و هم کار کند؛ نیاز به طراحی مبتنی بر تفکر و بررسی فراوان دارد. در ساخت ام وی پی، باید اجزای کار را شناخت و اگر هدف ما مثلاً ساخت یک خودرو است، باید بدانیم که چهار چرخ متصل به شاسی به همراه فرمان و ترمز، شاید برای تست حرکت؛ مسائل مهم تری نسبت به رنگ بدنه و انحنا چراغها باشند. ام وی پی، هیچ گاه به معنی طراحی ناقص نیست. ام وی پی یعنی طراحی مبتنی بر شناخت.